”.•°*غــــــروب عشـــق*°•.”
خـــــــــدایـــا دوزخـــــــــــت فــرداســـــــت چـــــــــرا امــــــــروز مــــی ســـــوزانـــــی!!!

یـــــادمـــان بـــاشـــد اگـــر خـــاطـــرمــــــان تنـــــــها شــــد
طـلــب عـشــــق ز هـــر بـــــی ســـروپـایــــــی نـکـنـیــــــم!

تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند...چشمها را بستند و چه با دل کردند..
صبر کن ای سهراب!گفته بودی قایقی خواهم ساخت
دور خواهم شد از این شهر غریب. قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم!

نیـا بـاران زمیـن جـای قشنــگی نیســت..
مـن از جنــس زمینــم خـوب میــدانـم
کـه گـل در عقـد زنبــور اســــت....!
و امــا یـــک طـــرف سـودای بلبـــل..
یــک طــرف خــال لــب پـروانـه را هــم دوســت میـدارد..
مــن از جنـــس زمینــــم خـــوب میــدانــم
کــه اینــجا جمعــه بــازار اســـت
و دیــدم عشـــق را در بستـــه هــای زرد و کوچـــک
نسیــــــه میــدادنــد..
در اینجا قدر نشناسند..
مردم شعر حافظ را به فال کولیان اندازه میگیرند
نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

دلگیـرمـ از ایــטּ قابهـآے مضحـڪــ بــے روح لبخندهـآے פֿـشڪــ احوال پـُرسـے هـاے معمـولــے چشــماטּ مــטּ ٺـصـویـرے
از جـنس نـگـ ـآه ٺـ ـ ـ ـو مے פֿـواهـد . . .!!. . .!!. . .!!

قـــــدر لحـــــظـه ها را بـدان ... زمـانــــــی می رســــد که تـو دیگــــــــر قـــــادر نـیـسـتـــــی بگـــویـــــی : جــبــــــران مـــــی کـنــــــم

بوے فـَـــراموشے گرفتــہ اَم . . . رَنگــــِ تَنـــ ـهایے . . دلشــِکــستــِگ ے . . بُغــــض وَ خامـــ ـوشے . . چیــــزے نیستــــْ . .
تآریــ ـخ مَصـــرَفم گذشتـــ ـہ اَستــــْـ . . .!!

به هر سو که مینگرم سراب میبینــــــم
خاطرات خیـــسم رو بی آب میبیــــنـــم
گلویم خشک شد از بس هق هق کنان،
گفتم که عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم
دوســـــتت دارم و بی تو می میــــــــــــرم

یادم باشد امشب بعضی از آرزوهایم را دم در بگذارم تا رفتگر با خود ببرد!
بیچاره او!
مابقی را هم با خود نقدا به گور میبرم!
مابقی همان آرزوی باتو بودن است!
نترس جانکم!
حتی آرزوی داشتنت را هم به کسی نمیدهم!

چه کسی میگوید که من هیچ ندارم…؟
من چیزهای با ارزشی دارم ….!
حنجره ای برای بغض …
چشمانی برای گریه…
لبهایی برای سکوت…
دستهایی برای خالی ماندن…
پاهایی برای نرفتن….
شبهایی بی ستاره….
پنجره ای به سوی کوچه بن بست…
و وجودی بی پاسخ…..

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت،
هر کسی غصه اینکه چه میکرد نداشت ،
چشمه سادگی از لطف زمین میجوشید،
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت...!!!

یک شبی مجنون نمازش راشکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق انقدر مست مستش کرده بود فارغ از جام
الستش کرده بود گفت یا رب ازچه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ و خون
پنهان و پیدایت منم سال ها با جر لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی

آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد ..
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود
کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای

به پشت سر نگاه میکنم شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد ،
اما افسوس : همه کاسه آب بدست ، منتظر رفتن من هستن

بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم
چه بیهوده بزرگ شدیم ،
روحمان را گاز میزنند می خندیم.

بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است
وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،
که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را ریاد می کرد...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را ریاد می کرد...

به پشت سر نگاه میکنم شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد ،
اما افسوس : همه کاسه آب بدست ، منتظر رفتن من هستن ...

تو دنیا هیچ چیز غیــــر قابل توضیح تــر از این اتفاق نیست که
اونیکه مــــــــــن بزرگش کردم ؛
کوچیکم کرد ...

یه لحظه از اتاقتون بیرون برین !
30 ثانيه به باباتون نگاه كنين ....
بعدش به اين فكر كنين ؛
كه خيليا حاضرن تمام زندگيشونو بدن ،
تا اين 30 ثانيه رو داشته باشن ... !!!

به سلامتی کسی که هنوز دوستش داری ، ولی دیگه مال تو نیست
دوست داری هر روز عکسشو تو پروفایلش ببینی و زیر لب بگی
خیلی بی معرفتی ... اما هنوز دوستت دارم .........!

طراح : صـ♥ـدفــ |